تبليغاتX
دیوار
 از وقتی آمده ام موبایل ندارم. با این تئوری مسخره که موبایل زندگی آدم را پیچیده میکند. مسخرگی تئوری را وقتی کامل درک میکنم که در ضلع شمال غربی میدان فلان با کسی قرار دارم و طرف را پیدا نمیکنم و در به در دنبال تلفن عمومی میگردم تا به طرف زنگ بزنم و در همان حین طرف شصت دور، دور خودش و میدان چرخیده و من را پیدا نمیکند بعدش دو ساعت گیس و گیس کشی که کی کدام گوری بوده. 

توی عروسی پسر عمه دختر خاله مامان بابام هم یکی میخواست شماره بدهد، گفتم کاغذ ندارم. طرف دو ساعت پوکیده بود که چرا من بهانه کاغذ آورده ام. بعد توضیح اضافه دادم که موبایل ندارم . طرف با این عنوان که توی سیسمونی بچه هم دیگه موبایل میدن با دلخوری و ذکر اینکه دوست نداری مثل آدم بگو رفت.

 امروز هم بابا صدا زد که یکی از دوستای بی ادبت که سلامم بلد نیست زنگ زده بری پایین. البته که من توی پله ها همش داشتم فکر میکردم که این کدام دوست بی ادبم است و چرا سر زده آمده. بعد فهمیدم پیک موتوری است که نیم ساعت پیش زنگ زده بودم. توی راه برگشت داشتم یک جوابیه برای بابا حاضر میکردم که چرا الکی الکی به رفیق های آدم انگ میزند که همسایه طبقه پایینی را دیدم با یک بچه چند ماهه. تا وقتی من یاد داشتم اینها مشکلات عمیق خانوادگی داشتند. طوری که من خودم چندین بار صدای خورد شدن ماهی تابه را توی سر یکی از زوجین (هیچ وقت درست تشخیص ندادم زوج یا زوجه) شنیده بودم و برایم سوال بود که آیا این بچه محصولی مشترک از همین خانواده خوشبخت ماهی تابه به دست است؟

 خانم همسایه بعد از سلام و احوال پرسی گفت: شما برگشتید از اتریش؟ و چون خیلی حوصله نداشتم که توضیح بدهم من هیچ وقت اتریش نرفتم که حالا برگردم، گفتم بعله دو هفته ای هست برگشتم. یهو بعدش پرسید، مگه شما کانادا نبودید چی شد سر از اتریش در آوردید؟ اینجا بود که فهمیدم زندگی خیلی پیچیده تر از آن است که موبایل به جاییش باشد و تصمیم گرفتم مثل بچه آدم موبایلم را راه اندازی کنم

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 2:38 توسط دیوار |

روی مبل دراز کشیدم و به وسایلم که وسط اتاق پخش و پلا هستند نگاه میکنم. تا اینجای قضیه نباید خیلی اتفاق تعریف کردنی ای باشد از آنجایی که وسایل من بیشتر از آنکه  مرتب و تا شده یا آویزان توی کمد باشند، وسط اتاقند.  اما اینبار زل زدنم بهشان کمی فرق دارد. یکجورایی بار انتخابی دارد که کدامشان را با خودم ببرم. اولش خیلی جو احساساتی به قضیه میدادم که این چه زندگی ایست که هر دو سال یکبار آدم باید بار و بندیل را جمع کند و برود، مگر من هاکل بریفینم یا نلم یا چی؟ اما بعدش دیدم حوصله دپرس شدن را ندارم.

یکی از مشکلاتم این است که هنوز نمیدانم برای چند ماه آینده کجا میخواهم بروم. یک مدت رفته بودم تو نخ آفریقای جنوبی. موقع حرف زدن با خواهرم گفتم که دارم فکر میکنم به قضیه، جمله ام هنوز تمام نشده بود که بابا پرید توی پنجره اوو، و یک سخنرانی مفصل راجع به آمار ایدز در آفریقا داد و اینکه چند درصد توریست ها در چند هفته اول اقامت ایدز میگیرند. البته چیزی که تابلو بود آمار های من درآوردی بابا بود. بنده خدا بهانه ای جز ایدز در آن لحظه به ذهنش نرسید. من هم همان لحظه ادای اینهایی را درآودم که اصلن با آمار های ساختگی اش آشنایی ندارم، خلاصه قیافه متعجب به خودم گرفتم و بیخیال شدم. اما هنوز هم گاهی بهش فکر میکنم. از بچگی که همه رویای آمریکا و اسپانیا یا لااقل ایتالیا داشتند من دوست داشتم آفریقا بروم، تصوری که از خودم دارم یک آفتاب سوخته است که جیپ شکاری و تفنگ دارد و یکجایی وسط جنگل زندگی میکند. البته این تصویر احمقانه ای است. مثلن هیچ وقت به این فکر نکرده ام که خوب وسط جنگل از چه راهی امرار معاش میکنم؟ با تفنگم شکار میکنم یا چی؟ همیشه ته ذهنم این بوده که خدا روزی رسان است و بر این اساس همه رویاهای من شکل گرفته است و خوب طبیعتن همهشان نقش بر آب شده اند.

به هر حال خدا شاید روزی رسان باشد، اما ویزا رسان نیست. با آن پاسپورت زپرتی مستراح هم آدم را راه نمیدهند و الان هم خیلی دیر است که بخواهم برای ویزای جایی اقدام کنم، خلاصه نمیشود مثل این فیلمهای باکلاس، که یهو طرف ذهنش جرقه میزند و با فلاکت به آخرین پرواز یک دهی میرسد، یهو من هم جرقه بزنم وبا فلاکت به همان پرواز برسم و بروم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 7:47 توسط دیوار |

در زندگی‌ بعدی می‌خواهم ایمیل شوم، سین میگوید که خیلی‌ حرف مسخره ایست، آدم مثلا میتواند آرزو کند که کتاب شود یا کاغذ شود اما ایمیل مسخره است. ضمن اینکه میگویم مسخره جدّو آبادش است، ازش می‌خواهم که از بالا به مقوله "زندگی‌ بعدی" نگاه کند. که چقد از بی‌خ بی‌ اساس میزند...

داشتم می‌گفتم که ایمیل می‌خواهم بشوم، البته نه از این ایمیل‌هایی‌ تبلیغاتی مزخرف، یا ایمیل‌ی که به یکی‌ از دوست‌های معمولیت آن گوشه دنیا بزنی‌ و بگویی که چقد دلت برایش تنگ شده در حالی‌ که هم خودت و هم خودش میدانید که هیچم تنگ نشده.

 می‌خواهم از آن ایمیل‌هایی‌ شوم که اصلا جواب ندارد، که هر دو طرف صد بار میخوانند شان، از آن ایمیل‌هایی‌ که فرستنده‌ام بعد از هر بر خواندنش آرزو میکرد که کاش هیچ وقت نمیفرستاد و خواننده‌ام هم میتواند یک کتاب در جوابش بنویسد اما نمی‌نویسد.

پی‌‌نوشت: فرض کنید یکی‌ از این وبلاگها ناشناس، از همین‌هایی‌ که خیلی‌ خفن مینوسیند، از همان‌هایی‌ که عاشق نوشته‌هایش هستید، فرض کنید یهو چیزی می‌نویسند که باعث میشود طرف را بشناسید، شناختن که چه عرض کنم، حسّ خوبی‌ نیست، نشناسید این وبلاگها ناشناس را، سعی‌ هم نکنید که بشناسید.

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:27 توسط دیوار |

این حرفها مخاطب خاص دارد، اما نمی دانم چرا هیچ وقت این حرفها را رو در رو یا ایمیل در ایمیل یا تلفن در تلفن به مخاطب خاص نزدم.

 یک روز هایی هست ، که زندگی آدم از این رو به آن رو میشود، یهو ده سال پیر می شود یا ده کیلو چاق میشود، یا  ده بار زنده میشود و میمیرد ، یا مثلن  توی تهران خواب است توی سریلانکا بیدار  میشود، این اتفاقها زیاد می افتد، برای همه هم میافتد، یک سری شروع میکنند به گریه و زاری تا به همه نشان دهند چیزی که نمیتوانند ببینند، بقیه هم تابلو نمیبینند، اما خوب وانمود میکنند درک میکنند در حالی  که نمی کنند، و می گویند نه خوب میشه درست میشه، فلان میشه، خوب تابلو که این  حرفها پشم هواست.
یک سری هم مقاومت می کنند، این ها از آن آدم حسابی ها هستند، که با همه چی مقابله می کنند، هی انرژی مثبت برای خودشان میفرستند، و هی به مشکلات می گویند بیلاخ و این حرفها.

آخرین سری هم آنهایی هستند که به کسی نمی گویند، چون میدانند فایده ندارد، اهل انرژی و این حرفها هم نیستند، فرار می کنند، 
همه اینها را گفتم که بگویم من از این دسته آخرم، که فرار میکنم، فکر میکنم، کسی که من را خوب بشناسد، میفهمد که من امروز ده سال پیر شدم، ده کیلو چاق تر شدم، از سفر ده بار رفت و برگشت مردن آمدم، الان در تهران نیستم، سریلاکام، ولی نه از این خبر ها نبود هیچ کس نفهمید، نه بقال سر کوچه مان که هر روز صبح ازش آب انار تکدانه و کیک دوقلوی آشنا می‌خریدم ، نه دوستهای خیلی صمیمی ام، نه پسری که ان موقع ها باهاش دوست بودم، و نه هیچ کس دیگر،  جز "بهاری در دلگشا"، که خوب شاید خیلی با هم حرف نزدیم در کل زندگیمان، اصلن شاید نمیدانست که قیافه خوشحال من با قیافه ناراحت من چه فرقی دارد، ولی خوب فهمید، وقتی شب اس ام اس زد و حالم را پرسید، شاید کاری کرد که هیچ کس آن موقع نمی توانست بکند، دوست داشتم آنقدر دیر وقت نبود، میرفتم میدیدمش تا صبح باهاش حرف میزدم اما همه چیز به همان اس ام اس های آن شب ختم شد، و چیزی که بیشتر من را عاشق کرد این بود که هیچ وقت دیگر نپرسید حرفش را نزد، انگار من و "بهاری در دلگشا" با هم فرار کردیم، و من هنوز با خودم فکر میکنم چطور ممکن است یک آدم اینقدر من را بفهمد و من این آدم را اینقدر دیر کشف کنم.
همیشه فکر میکنم یکروز میروم پیشش به اندازه همه زندگی ام باهاش حرف میزنم، چون فکر می کنم همان موقع که من حرف هایم تمام میشود و میخواهم فرار کنم، او هم فرار کرده.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 20:45 توسط دیوار |

یکی دیگر از مواردی که از مجرد بودنم راضیم، وقتی است که آدم خوشگل میبینم، راستش برای من دختر و پسر خیلی فرقی ندارد، یعنی الان که فکر می کنم میبینم، دختر های خوشگل بیشتر به چشمم می آید، اوایل به طرف هم میگفتم، که چه خوشگلی، اما دو سه بار به دختر ایرانی گفتم، جفتک انداختند، یعنی یهو فاصله گرفتند، و گفتند نه ما "آنطوری" نیستیم، و خوب همه میدانیم معنی "آنطوری" چیست، اما خوب مهم نیست، من دیگر دختر غریبه ایرانی خوشگل ببینم نه تنها نمی گویم ا چه خوشگلی، محل سگ هم نمیدهم، دختر خارجی هم بستگی دارد چقدر خوشگل باشد و کجایی باشد، کانادایی ها خیلی سرد و یخ و بی روحند، خوشگل هم که باشند، نمی ارزد به طرف بگویی چه خوشگلی، اما پسر ها، همه شان کلی ذوق می کنند، همه هم معمولن یک عکس العمل یکسان دارند و آن اینکه بلافاصله آنها هم از تو تعریف می کنند، پارسال وسط زمستان توی ایستگاه اتوبوس توی یک عالمه کت و کلاه و شال و دستکش غرق بودم و به پسری توی همان ایستگاه گفتم خوشتیپ است، طرف هم چون طبیعتن جایی از من را نمیدید که تعریف کند، گیر داد به دکمه های روی کیفم، که خیلی بامزه هستند. 

حالا اینها به معنی تعریف از پسر ها نبود، خوب آنها همه در زندگی هدف مشخص و واحد و از قبل تعریف شده ای دارند، که همه زندگی به سمت همان هدف در حرکتند، اما ما دختر ها تا با خودمان کنار بیایم که الان هدف چیست کیست کجاست، هدف پریده و گم و گور شده است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 7:47 توسط دیوار |

یکی از مواردی که خیلی از مجرد بودنم احساس رضایت می کنم وقتیست که دارم فرمی چیزی برای سفارتی جایی پر می کنم، آنجایی که به قسمت همسرداری میرسم، ومیزنم، "بی همسر" و کلی صفحه میپرم جلو...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 23:8 توسط دیوار |

حذف شد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 22:42 توسط دیوار |

یکی از بدی های اینجا این است که استاد ها دستشویی جداگانه ندارند و از همان دستشویی که ما داریم استفاده می کنند، بدی دیگر این است که در و دیوار های دستشویی ها نصفه است، هم از بالا هم از پایین، طوری که آدم خم که میشود میتواند کفش هایی کسی که توی دستشویی ست را ببیند.

خوب من هم  یه عادتی که دارم این است که هر وقت ببینم کسی توی دستشویی کناریست خم میشوم کفش هایش را ببیننم و چون کفش هایش شبیه کفش های دوستم بود، با مشت و لگد به قصد ترساندن دوستم به در دستشویی حمله ور شدم، البته که شوخی خیلی بی مزه ای و دور از تمدنی بود، همین موقع بود که با صدای جیغ  استاد فهمیدم چه گهی خوردم، و فقط عذر خواهی کردم و قبل از اینکه طرف من را ببیند در رفتم. 



+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 3:0 توسط دیوار |

من یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم رویا ندارم، به هر چیزی فکر می‌کردم میدیدم ارزش تلاش و زحمت و بد بختی و مصیبت را ندارد.

من یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم هیچ چیز حتی مفت هم نمی‌ارزد.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 20:43 توسط دیوار |

زندگی‌ سخته بله آقا،

کاش میشد، یه جایی‌ بود، شبیه آموزش تو دانشگاه، میرفتی انصراف می‌دادی،

میگفتی‌، من دیگه نمی‌خوام، یه سری فرم بهت میدادن امضا کنی‌،

 تسویه میکردی، میومدی، می‌شستی رو پلهای آموزش، همینجوری واسه خودت، به هیچیم دیگه فکر نمی‌کردی، همینطوری می‌شستی، راحت...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 4:0 توسط دیوار |