روی مبل دراز کشیدم و به وسایلم که وسط اتاق پخش و پلا هستند نگاه میکنم. تا اینجای قضیه نباید خیلی اتفاق تعریف کردنی ای باشد از آنجایی که وسایل من بیشتر از آنکه مرتب و تا شده یا آویزان توی کمد باشند، وسط اتاقند. اما اینبار زل زدنم بهشان کمی فرق دارد. یکجورایی بار انتخابی دارد که کدامشان را با خودم ببرم. اولش خیلی جو احساساتی به قضیه میدادم که این چه زندگی ایست که هر دو سال یکبار آدم باید بار و بندیل را جمع کند و برود، مگر من هاکل بریفینم یا نلم یا چی؟ اما بعدش دیدم حوصله دپرس شدن را ندارم.
یکی از مشکلاتم این است که هنوز نمیدانم برای چند ماه آینده کجا میخواهم بروم. یک مدت رفته بودم تو نخ آفریقای جنوبی. موقع حرف زدن با خواهرم گفتم که دارم فکر میکنم به قضیه، جمله ام هنوز تمام نشده بود که بابا پرید توی پنجره اوو، و یک سخنرانی مفصل راجع به آمار ایدز در آفریقا داد و اینکه چند درصد توریست ها در چند هفته اول اقامت ایدز میگیرند. البته چیزی که تابلو بود آمار های من درآوردی بابا بود. بنده خدا بهانه ای جز ایدز در آن لحظه به ذهنش نرسید. من هم همان لحظه ادای اینهایی را درآودم که اصلن با آمار های ساختگی اش آشنایی ندارم، خلاصه قیافه متعجب به خودم گرفتم و بیخیال شدم. اما هنوز هم گاهی بهش فکر میکنم. از بچگی که همه رویای آمریکا و اسپانیا یا لااقل ایتالیا داشتند من دوست داشتم آفریقا بروم، تصوری که از خودم دارم یک آفتاب سوخته است که جیپ شکاری و تفنگ دارد و یکجایی وسط جنگل زندگی میکند. البته این تصویر احمقانه ای است. مثلن هیچ وقت به این فکر نکرده ام که خوب وسط جنگل از چه راهی امرار معاش میکنم؟ با تفنگم شکار میکنم یا چی؟ همیشه ته ذهنم این بوده که خدا روزی رسان است و بر این اساس همه رویاهای من شکل گرفته است و خوب طبیعتن همهشان نقش بر آب شده اند.
به هر حال خدا شاید روزی رسان باشد، اما ویزا رسان نیست. با آن پاسپورت زپرتی مستراح هم آدم را راه نمیدهند و الان هم خیلی دیر است که بخواهم برای ویزای جایی اقدام کنم، خلاصه نمیشود مثل این فیلمهای باکلاس، که یهو طرف ذهنش جرقه میزند و با فلاکت به آخرین پرواز یک دهی میرسد، یهو من هم جرقه بزنم وبا فلاکت به همان پرواز برسم و بروم.
در زندگی بعدی میخواهم ایمیل شوم، سین میگوید که خیلی حرف مسخره ایست، آدم مثلا میتواند آرزو کند که کتاب شود یا کاغذ شود اما ایمیل مسخره است. ضمن اینکه میگویم مسخره جدّو آبادش است، ازش میخواهم که از بالا به مقوله "زندگی بعدی" نگاه کند. که چقد از بیخ بی اساس میزند...
داشتم میگفتم که ایمیل میخواهم بشوم، البته نه از این ایمیلهایی تبلیغاتی مزخرف، یا ایمیلی که به یکی از دوستهای معمولیت آن گوشه دنیا بزنی و بگویی که چقد دلت برایش تنگ شده در حالی که هم خودت و هم خودش میدانید که هیچم تنگ نشده.
میخواهم از آن ایمیلهایی شوم که اصلا جواب ندارد، که هر دو طرف صد بار میخوانند شان، از آن ایمیلهایی که فرستندهام بعد از هر بر خواندنش آرزو میکرد که کاش هیچ وقت نمیفرستاد و خوانندهام هم میتواند یک کتاب در جوابش بنویسد اما نمینویسد.
پینوشت: فرض کنید یکی از این وبلاگها ناشناس، از همینهایی که خیلی خفن مینوسیند، از همانهایی که عاشق نوشتههایش هستید، فرض کنید یهو چیزی مینویسند که باعث میشود طرف را بشناسید، شناختن که چه عرض کنم، حسّ خوبی نیست، نشناسید این وبلاگها ناشناس را، سعی هم نکنید که بشناسید.
حالا اینها به معنی تعریف از پسر ها نبود، خوب آنها همه در زندگی هدف مشخص و واحد و از قبل تعریف شده ای دارند، که همه زندگی به سمت همان هدف در حرکتند، اما ما دختر ها تا با خودمان کنار بیایم که الان هدف چیست کیست کجاست، هدف پریده و گم و گور شده است.
حذف شد
خوب من هم یه عادتی که دارم این است که هر وقت ببینم کسی توی دستشویی کناریست خم میشوم کفش هایش را ببیننم و چون کفش هایش شبیه کفش های دوستم بود، با مشت و لگد به قصد ترساندن دوستم به در دستشویی حمله ور شدم، البته که شوخی خیلی بی مزه ای و دور از تمدنی بود، همین موقع بود که با صدای جیغ استاد فهمیدم چه گهی خوردم، و فقط عذر خواهی کردم و قبل از اینکه طرف من را ببیند در رفتم.
من یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم رویا ندارم، به هر چیزی فکر میکردم میدیدم ارزش تلاش و زحمت و بد بختی و مصیبت را ندارد.
من یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم هیچ چیز حتی مفت هم نمیارزد.
زندگی سخته بله آقا،
کاش میشد، یه جایی بود، شبیه آموزش تو دانشگاه، میرفتی انصراف میدادی،
میگفتی، من دیگه نمیخوام، یه سری فرم بهت میدادن امضا کنی،
تسویه میکردی، میومدی، میشستی رو پلهای آموزش، همینجوری واسه خودت، به هیچیم دیگه فکر نمیکردی، همینطوری میشستی، راحت...
من از آن آدمهایی هستم که برای تصمیم گرفتن خلق نشده اند، برای تصمیمهای پشیزی مثل مو کوتاه کردن ۲ ماه فکر میکنند و ۲۰۰ تا مجله مدل مو نگاه میکنند و از ۲۰۰ نفر نظر خواهی میکنند، ولی برای اینکه آن فرمِ لعنتی را امضا کنند جو گیر میشوند، یعنی میشوم، فکر نمیکنم هیچ احمقی مثل من آن فرم را پر کند. حالا نه اینکه کلا بحث من فقط یک فرم باشد که توی سر منو آن کس که ما را در این چاه انداخت بخورد، نه کلا عرض میکنم، یک تصمیمهایی تا به حال در زندگی گرفتهام که برای همیشه تا دسته توی زندگیم فرو رفته اند، همیشه هم توجیهام این بوده که آدم هر تصمیمی بگیرد آخرش زندگی یک چیز است و فرق نمیکند، اما یکی نیست به من بفهماند که بله، دور از جان شما آخرش میمیری میری زیر یک خروار خاک، اما فرق دارد که با ارهای در ماتحت بمیری یا ماتحت بی ارّه، ولی هیچ فرقی ندارد با موی کوتاه بمیری یا موی بلند
پن فرم مربوط میشود به یک کار داوطلبانه سخت و وقت گیر که بد بختانه الان که آخرای درس ما شده و کلی بی اعصاب ایم، یادشان افتاده که بیایند خره ما را بچسبند